رحمت علیزاده ای شامل حال کسانی خواهد شد که عمرشان را در راه اضافه بیکاری به تلفن کردن بگذرانند.
هر روز صبح كه ساعتش زنگ مي زنه ، انگار كه دستي از خفا مياد ، پشت يقه اش رو ميگيره و ازدنياي خواب مي كِشدش بيرون.توي خواب و بيداري راز و نياز ميكنه : "اي كاش امروز پنجشنبه بود" ، "اي كاش راديوتعطيل رسمي اعلام مي كرد" ، "اي كاش..." در حاليكه به سختي از بستر خواب بيرون مياد و لباس مي پوشه ، با خودش فكر مي كنه كه "باز هم يه روز تكراري ديگه مثل باقي ِ روزهاي هفته ؛ باز تلفن هاي كاربرها و درخواست كارها ؛ باز هم رستوران و ناهار گنديده ش ؛ باز هم فلاني و غرولُند هاش ؛ باز هم..." توي سرويس چرت مي زنه و به گوينده راديو لعنت مي فرسته " تو رو به خدا ! يكي اين راديو رو خفه كنه..." با چشم هاي پف كرده از سرويس پياده مي شه و تلو تلو خوران سمت شركت ميره.ديروز رو توي ذهنش مرور مي كنه ، مطمئنه كه امروز با ديروز هيچ فرقي نداره.با يه سلام ِ پر از خميازه سر جاش ميشينه.دستش يه صورت خودكار سمت دكمه ميره . كامپيوترش روشن ميشه و ويندوز با صداي بي خود هميشگيش بالا مياد. "كِي ساعت چهار مي شه ؟ " با بي ميلي ايميل هايي رو كه گروه هاي مختلف فرستادن چك مي كنه ؛ فال هفته ، فال روز ، عكس هاي طبيعت ، عكس هاي آخرين مُد و ... يا اينكه روزنامه ها رو مرور مي كنه و به دنيا فحش ميده ... چند دقيقه اي به صحبت ها و بحث هاي بقيه گوش ميده ؛ سريال ديشب ، تصادف اون روز صبح توي راه و ... چند تايي نچرال باز مي كنه و كارهاي نيمه انجام ِ ديروز و پريروز رو شروع مي كنه.براي چاي ريختن از جاش بلند ميشه.... تلفن ، كاربر ، كار ، ايراد برنامه ، تلفن ، كاربر ، كار ، جابجا كردن فيلد ، تلفن ، كاربر ، كار ، تعريف كردن مِنو ، تلفن ، كاربر ، كار ، تلفن ، .... براي رفع گرسنگي از جاش بلند مي شه " امروز ناهار چي بود ؟ " ناهارش رو مي خوره ، برميگرده و سر جاش مي شينه ... صبح تكرار ميشه ؛ ايميل ها ، صحبت ها ، نچرال ، تلفن ، كاربر ، كار ...انگار كه ثانيه ها فلج شدن..." پس كِي ساعت چهار مي شه ؟ " "اَه ... اين بچه ها چقدر سر و صدا مي كنن..." " اين چاي هم كه مونده س..." درخواست هاي تلفني رو وارد مي كنه ، با بغل دستيش حرف مي زنه ، مي ره توي راهرو قدم مي زنه ، مي ره توي آشپزخونه و ... همونجا ميشينه ...مي مونه..." پس كِي ساعت چهار مي شه ؟ " حوصله سوال و جواب بچه ها رو نداره. برمي گرده سرجاش تا.... كارت مي زنه و سوار سرويس مي شه.توي سرويس چرت ميزنه . طوري توي كوچه راه ميره كه انگار وزنه بهش آويزونه . خونه..."سلام...اِي .... بد نيستم..." لباس هاشو عوض مي كنه و مي خوابه... فردا هم همينطوره و پس فردا هم ... تكرار و تكرار و تكرار...
شايد اغراق آميز باشه ولي زندگيِ كاريِ بعضي از ما اينجوري شده...هر روز عيناً مثل ديروز...و فردا مطمئناً مثل امروز...اگه همين طور پيش بره ، اگه ازحدوداً 18 ساعتي كه در شبانه روز بيداريم ، 10 ساعتش هر روز تكرار بشه ، تقريباً دو سوم ِ عمرمون رو در تكرار مي گذرونيم. يه كم به خودمون بيايم .همين ثانيه هايي كه فلج مي شن ، همين دقيقه هايي كه جلو نميرن ، همين ساعت چهاري كه انگار هيچ وقت نمياد ،...فكرنميكنيد يه جور آوانتاژ باشه يا يه جور وقت اضافه ... يه فرصت كه روزمون رو متفاوت كنيم ؟
پي نوشت 1 : اين رو در جواب دوستي نوشتم كه گفت مطمئنم فردا هم همين شكله...
پي نوشت 2 : هميشه كه نبايد طنز بنويسيم...

اینم سرویس شرکت در هند
در پروژه هند چی می گذره توصیف همکاران مشغول در آن پروژه؟!
همین و دیگر هیچ.
- روز هزار و پانصد و بیست و هشتم :
امروز کاربر درخواست داد گوشه دیالوگ فیلم هندی پخش شود. باید از فردا حرکات موزون تمرین کنیم. دیشب دوباره یک نفر را زیر گرفتم چرا اینجا شبها کسی دیده نمی شود.
- روز هزار و پانصد و بیست و نهم:
هنوز دارم می گردم. اگر می دانستم کسانی که در فیلم هایشان می بینم در خیابان دیده نمی شوند حتما درباره آمدن دوباره فکر می کردم.
- روز هزار و پانصد و سی ام :
پروژه رو به اتمام است. دیروز بالاخره دیالوگ خوش آمد گویی بدون خطا اجرا شد. شایعه شده پروژه منهتن پاریس را گرفتیم. دوست دارم در آن پروژه هم فعال شوم.
- امروز قرار شده باز هم بر سر فرم لباس شرکت مذاکره ( مناقشه ) کنیم، فرم پیشنهادی یک ساری قرمز با خال خال مشکی است باز هم به توافق نرسیدیم و قرار شد همان مانتوهای تنگسیری را که دیگر سفیدرنگ شده اند و مناسب فضای شاد هند است بپوشیم.
- پاداش ویژه ام باز هم کم شده امروز گیس همکار هندی ام را به خاطر این کشیدم. ( عجب گیسی داشت !!! )
- باز هم از شرکت فرار کرده و رفته فیل سواری، شوهرم را می گویم. باید می گفتم این طوری است. فکر کن جاذبه های اهواز گیجش می کند اینجا که دیگر هند است.
فکر کنم دیگر باید برگردیم ، با این وضع حتما اخراج می شویم شرکت هم که زن و شوهر را از هم جدا نمی کند.
- خدا رحم کرد، قرار بود برای یک جلسه به هتل تاج محل برویم که درشکه آدم کش دیر آمد و وقتی رسیدیم تروریست ها همه جا را قرق کرده بودند ببینید بودجه کم همیشه هم بد نیست. خیریت دارد به خدا!
راستی پروژه هند نیرو می خواد کی حاضره داوطلب بشه؟؟؟؟

2. در ميان راه دائماً اين جمله رو با خودتون تكرار كنيد : "يعني غذامون امروز چي مي تونه باشه؟؟ م م م ... از اينجا بووششش مياد. م م م .."
3. درست و مرتب توي صف بايستيد (از همين حالا ياد بگيريد كه هرگز حق كسي رو زايل نكنيد.) با اشتياق روي نوك پا بايستيد و از بالاي سر بچه ها سرك بكشيد كه ببينيد غذا چي مي تونه باشه...
4. دور از چشم متصدي ها ، كُپه دستمالي برداريد.حتماً پنهاني اين كار رو بكنيد.بذاريد زندگيتون سرشار از هيجان بشه.
5. به سيني اي كه برداشتيد نگاه كنيد.خودتون رو توش ببينيد و توي آينه ش به خودتون لبخند بزنيد...![]()
6. سيني رو جلوي "متصدي سرو مرحله اول غذا" بگيريد و با لبخند و صدايي دلنشين و رسا بگيد :"خسته نباشيد.اين هم ژتونم.بفرماييد...."
7. سيني غذا رو به سمت "متصدي سرو مرحله بعدي غذا" سُر بديد تا غذاتون تكميل بشه.
8. Wow...!! نوبت بوفه اُردور رسيده.ميوه و آب ميوه و فلفل هاي درشت اندام و ليمو سنگي و ماست و پيازتون رو تحويل بگيريد.هرگز از درشتي سايز ميوه ها تعجب نكنيد.رستوران به فكر سلامتي شماست.
9. مُدام غذاتون رو بو كنيد تا بوش نرفته. سرتون رو به صورت موج دار به سمت بالا تكون بديد و بگيد :"به به!! عجب بووويي ميده..."
10. دقيقه اي به بچه هايي كه مشغول خوردن هستن نگاه كنيد...نَه...دقيق تر و عميق تر نگاه كنيد.از ته ِ ته ِ چهرشون كه در حال جويدن لقمه ست ، مي تونيد لبخند نامحسوس ناشي از رضايت رو ببينيد.
11. بشينيد.خودتون رو سورپريز كنيد.چشماتون رو ببنديد و سرتون رو بالاي سيني غذا بگيريد و به خودتون بگيد :"اگه گفتي غذا چيه؟ اگه گفتي اين بوي چيه؟" ... چشماتون رو آروم آروم باز كنيد.جيغ كوتاهي از روي ذوق بكشيد و بگيد :"واااي!خداي من!! همونيه كه مي خواستم."
12. خوردن رو شروع كنيد.چشماتون رو در حال جويدن هر لقمه ، حتماً ببنديد كه از طعم و بوي غذاتون نهايت استفاده رو ببريد.سرتون رو كمي بالا بگيريد.يادتون نره كه بعد از قورت دادن هر لقمه بگيد :"م م م..."
13. نكنه ميوه و آب ميوه رو بخوريد...براي مراسم دسر نگهشون داريد.اگه سنگين هستن ، كيف دوستتون كه هست.(از حالا ياد بگيريد به دوستانتون اعتماد كنيد.)
14. غذاتون تموم شد.
15. سيني رو با ملايمت رو ميز "متصدي تميز كننده سيني ها" بذاريد و خيلي مهربون بگيد :"خسته نباشيد."
16. به منو نگاه كنيد.غذاي موردعلاقتون رو انتخاب كنيد و اسمتون رو با "متصدي ثبت اسم براي غذاي فردا" در ميون بگذاريد.
17. پيشاپيش غذايي رو كه انتخاب كرديد توي ذهنتون مجسم كنيد و خودتون رو در حال خوردنش ببينيد كه داريد ميگيد :"م م م.."
18. چند تا خلال دندون برداريد. براي دوستانتون هم برداريد و بين اون ها توزيع كنيد. (از همين حالا حس همكاري رو در خودتون تقويت كنيد)
19. در راه برگشت در حاليكه از غذايي كه نوش جان كرديد تعريف مي كنيد ، خلال كنيد. به كسي چه مربوطه كه شما داريد در ملأعام خلال مي كنيد (از همين حالا اعتماد به نفس رو در خودتون تقويت كنيد.)
20. با دوستانتون در مورد غذايي كه خورديد صحبت و بحث كنيد و نهايتاً به اين نتيجه برسيد كه :"من ميميرم براي غذاهاي رستوران ِ اينجا!فقط به خاطر غذاشه كه تا به حال اينجا موندم."
21. در حاليكه به سمت دستشويي ميريد تا (فقط!) مسواك بزنيد،توي ذهنتون اين جمله رو داشته باشيد : "يادم باشه فردا دستور پخت غذا رو از "متصدي پخت غذاها در ابعاد وسيع براي شركت" ، بپرسم."